تبلیغات
دست نوشته های من

دوستان خوب من

تاریخ:چهارشنبه 14 دی 1390-08:14 ق.ظ

امروز می خواهم متفاوت بنویسم.خیلی وقت که نتوانستم بنویسم.و آن هم چراهای خود را دارد.اما امروز دوست دارم بنویسم تا این احساس قشنگ مانده گار گردد.امروز 34 سالم تمام شد و رفتم تو 35 سال.زیباترین روز تولد من،امروز بود که بی نهایت رویائی و شیرین و احساسی و مانده گار

امروز و چند روز گذشته دوستانی که از ته دل دوستشان داشتم و عاشقانه مریدشان،هر کس به نوعی تماس گرفتند و روز تولد من کمترین را به من تبریک گفتند.خیلی هائی که انتظار تماس آنها را نداشتم و خیلی هائی که سالها منتظر پیامی از آنان

و خدا را شاکرم که دوستان خوبی بر من بخشید.و اگر در این چند سال دردی داشتم ،امروز یافتم که از خودام بود و از نوع نگرش من به محیط پیرامون و آدم و دوستان موجود در آن.نداشتن درک درست از جامعه و به نوعی بی تفاوت بودن به جریان زیبای زندگی و دوستی

و من امروز دوباره زنده شدم و این سرفصل جدیدی خواهد بود در زندگی من به زیبا دیدن زندگی

زندگی را هر طور که بنگری حس خواهی کرد.بستگی به نگرش ما دارد.

و افسوس که ما آدم ها شیرین ترین چیزها را دیر متوجه می شویم.

طلاوت شیرینی این روز 14 دی ماه  سال 90هیچ وقت از ذهنم برون نخواهد شد.

و از خداوند مهربان،که بهترین دوست من و دوستان من است برای تمامی این دوستان خوبم،خوشبختی،سعادت،عاقبت به خیر شدن که این آخری خیلی مهمه مسئلت دارم.و دست گرم شان را می فشارم و روی زیبای شان را می بوسم.

و با اجازه حضرت حافظ  مصراع آخر شعراش را اینطور دگرگون خواهم کرد که:

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

شکر ایزد،که سعی من و دل حاصل بود.




صحرا(1)

تاریخ:سه شنبه 15 آذر 1390-11:29 ب.ظ

صحرا یعنی همه چیز و هیچ چیز پر از رمز و راز است .سرشار از سکوت و یک دستی .نه یک دستی نه صحرا پر از شیب و فراز است صحرا پر از تپه ماهور هائی است که انگار یه دنیا چیز پشت اش جا خورده اما همین که پشت تپه را می بینی می بینی که صحرا همان صحراست یک رنگ و صاف و ساده.و آرامش و سکوت رویائی صحرا را هر چند وقت طوفانی در هم می ریزد . و چقدر زود صحرا دوباره کینه از طوفان می شوید می شود مثل روز اول.




بامیه

تاریخ:یکشنبه 8 آبان 1390-02:10 ب.ظ

ساعتی به افطار مانده بود هوا به سرعت به سمت تاریکی پیش می رفت.زن و دختر بچه اش تازه از صف شلوغ نان فارغ شدند.دخترک سخت چادر مادر را چسبیده بود.از کنار قنادی رد شدند.دخترک چادر را ول کرد و برگشت جلوی قنادی

مامان جون ترا خدا از این بامیه ها واسم بخر

زن چشم غره ای کرد و نالید.

بیا مریم جون اذیت نکن بریم دیر شده

نه نمی یام یادته دیروز قول دادی واسم می خری

زن جلو رفت دست دخترک را گرفت محکم کشید داخل کوچه.

قول دادم که دادم، پولم کو تا شکم تو و داداش ات را پر کنم.حالا بامیه نخوری می میری!

عزیز منه دوست اش دارم

زن یک پس گردنی به دخترک زد.نالید زد زیر گریه

ساکت شو ، خفه شو،ذله ام کردی،خبر مرگت گفتم  پیش داداش ات بمون نموندی که. دیدی که تو نون وائی حلوا خیرات نمی کردن

دخترک به هق هق افتاد.

من که کار بدی نکردم داداش گفت به مامان بگو بامیه بخره اون بهم گفت همراهت بیام نون وائی

مادر دست دخترک را شل کرد.

مادرانه گفت:ببین مریم جون فدات شم گریه نکن پیش همسایه ها خوبیت نداره. آفرین گلم

دخترک سعی کرد ننالد هق هق اش ضعیف شد.

مامان چرا همش اون چیزی که می خوایم را نمی خری.همش می گی باید شکم من و داداش را پر کنی. مگه با اونا شکم پر نمی شه

چرا می شه عزیزم اما زیاد نه تازه ما اون همه پول نداریم که عزیزم

ما چند تا پول داریم مامان

کم خیلی کم به اندازه ای که بشه اجاره داد و شکم پر کرد.

دخترک ساکت شد اثر اشک روی صورت گرد و معصوم ا ش مانده بود.

من خودم دیدم تو کیف ات یک خیلی پول بود .تازه قلک من و داداش هم یک عالمه توش پوله

مریم جون اونا یک عالمه نیست اونا خیلی کمه

پس یک عالمه از کجا می یاد؟

از گور بابات وبابا من! چه می دونم دختر

پس خدا چی اخه گفتی همه چی را خدا می ده

مادر ایستاد.کلید را از داخل کیف در آورد.کلید را چرخاند.پسرک زودی جهید داخل حیاط

چند تائی بامیه تو دست و دهان اش بود.دخترک دوید به سمت پسرک

زن چادر را از سرش برداشت.

اینا چیه محسن از کجا آوردیش؟!

پسرک با ذوق گفت:

عمو جون اومده بود تازه یه عالمه چیز هم آورده

9 شهریور

 1389




?

تاریخ:سه شنبه 6 مرداد 1388-01:03 ب.ظ

رکعت دوم نمازرا تمام نکرده بود.که متوجه وز وز موبایل روی میز آشپزخانه شد.با تردید بلند شد مطمئن نبود که تشهد را بجا آورده یا نه.از مابقی نماز مثل همیشه چیزی عاید اش نگردید.سلام را که داد با چادر سفید و گل منگولی اش دوید به سمت آشپزخانه.

صفحه تلفن را که دید اخم های اش در هم فرو رفت.منتظرنماند.بلافاصله شماره گرفت.صدای فس فس و یا چیزی شبیه به گریه از ته خط بلند شد.

"ببین دختر کجائی؟زودی بیا بیمارستان"

اکرم بود عجول و تلگرافی سخن گفت.مثل همیشه

زودی لباس پوشید وسواس به خرج نداد. یک مانتوی سرمه ای تا چهار انگشت روی زانو و شلوار جین آبی.

پله ها را دوتا یکی پائین رفت وارد پارکینگ شد.مردد ایستاد خواست برگردد بالا اما تصمیم به ماندن گرفت.

کیف کتان و سنتی خود را باز کرد، یک آئینه جیبی ترمه ای که دو قلب به هم چسبیده بودوبا تکه ابری، پودر به صورت مالید.رژ لب را با دقت مالید به لب های اش،بعد خوب لب ها را با هم در گیر نمود.برقی گرفتند.

تا بیمارستان یک کرس تاکسی بود که آن هم از سر کوچه رد می شد.تاکسی که ایستاد مثل اکثر وقت ها شد نفر سومی صندلی عقب کنار دست یک آقای جوان با ریش تراشیده و برق انداخته.سبیل هم بطورظریفی اصلاح شده بود.پاهای بزرگ اش را به سختی خم کرده بود عذاب نشستن آن هم در وسط از سر و روی جوان می بارید.آرام و متین به شیشه جلو و یا جلوتر به روی آسفالت نگاه می کرد.کمتر پلک می زد و گاهی هم لب ها را با آب دهان تر می نمود.بقیه مسافر ها هم که یک خانم کنار پنچره بود که خوداش را سخت در چادر پیچانده بود و فقط نیم رخ دماغ درازاش توی ذوق می زد.جلو هم پسر جوانی که خوداش را یا موبایل مشغول کرده بود و هراز گاهی صدای بیب مسج وادار به نوشتن اش می نمود.راننده هم که مرد میانسالی بود که فقط کله بی مو و گرداش و دو چشم حیض اش از آئینه پیدا بود.دختر هنوز جوان کنار دستی اش را تحسین می کرد.

"از نظر ظاهر و لباس و آراستگی که ایده ال و یک چیز ثابت نشده هم می تونه دلالت کنه که این جمال و کمال کم کمش از اون تیپ آدم هائی نیستند که محتاج نون شب شون باشند.جمع که بزنیم می شه شازده من"

تاکسی ایستاد به خود آمد دم درب بیمارستان بود جوان جلوئی پیاده شده بود.راننده داشت راه می افتاد که دخترگفت:"آقا  وایسا منم پیاده می شم"

ـ خب پیاده می شدی دختر،متر به متر که نمی شه هی ترمزکرد .

نگاهی به بغل دستی اش کرد که کماکان داشت به فضا جلو نگاه می کرد .عین ماست سفت نشسته بود.

بیمارستان خلوت تر از همیشه به نظر می آمد.

داخل کیوسک نگهبانی دو مرد با پیراهن های آبی سخت مشغول صحبت بودند.مرد جوان تر با حرکات سریع دست یک چیز هائی داشت به دیگری  تفهیم می کرد.با شکم رفت سمت تخت چرخ دار.پیرمرد به سختی و زحمت لب های اش را جمع کرد و لبخندی زورکی کنج لب های سفیدک بسته اش نشاند.جوان همراه که سرم پیرمرد در دست اش بود ترشی کرد مسیر تخت را کمی کج کرد.به آسانسور اعتنائی نکرد از پله ها چابک رفت بالا تا طبقه سوم .یک تابلو کوچک مستطیل شکل بالا درب ورودی زده بود بخش قلب

راهرو باریک و خلوت تر از همیشه با چند نیمکت تنها منظره ای بود که در جلو دیده گان قرار داشت.

مستقیم رفت ته راهرو اتاق سمت چپ.کسی نبود جزء سه بیمار روی تخت

نزدیک درب پیر زنی چشم های ریزاش را به درب دوخته بود .دسته ای از موهای حنائی اش روی پیشانی پریشون شده بود.دختر را که دید لبخند زد و نگاه اش را تعقیب کرد.دو تخت کناری پنچره را دو زن دیگری اشغال کرده بودند.یکی شان کاملا خودش را زیر ملحفه سفیدی پنهان کرده بود.طاق باز دراز کشیده بود و با هر بار نفس کشیدن ملحفه روی صور ت اش حرکت ناچیزی می کرد.دیگری پشت کرده به درب به پنجره نگاه می کرد و یا شاید خواب بود.

نگاهی به تخت خالی انداخت.بی هیچ گفت و گوئی برگشت.ایستگاه پرستاران خالی بود.دست های اش را عمود روی سنگ مر مر پیش خوان کرد.نفس عمیق کشید.به وایت برد روبرو چشم دوخت .دست هاش شل شد

سراش را کمی جلوتر کشید به تابلو دقیق تر شد.نه نبود اسمی از مادر فاطمه نبود .ترس تمام وجود اش را فرا گرفت.خیسی عرق را روی تن اش احساس کرد.تلفن اتاق به آرامی زنگ می خورد ولی باز هم طنین اش در راهرو پیچید.پرستار لاغر اندامی زود آمد داخل ایستگاه

ـ سلام ،اره ،نه ،چیزی نگفت.باشه.مرسی .قربونت

دختر که دید پرستار گوشی را گذاشت زودی گفت:" سلام  این اتاق 12 یک خانمی بود الان نیست یه دختر هم همش همراش بود"

پرستار بدون درنگ جواب داد:

تموم کرد مثل اینکه بردند سرد خونه.طبقه زیر زمینه  آسانسور همین کناره

دختر دوید به سمت راه پله.صدای ریز پرستار بود که پشت سراش می آمد .

خدا بیامرزه زن خوب آرامی بود.کم می نالید.

تو راهرو سیاه و سفید سرد خانه که انگار گرد مرگ روی در و دیوار آن افشانده بودند. اکرم و فاطمه تنها نشسته بودند.

فاطمه چشم اش که به دختر افتاد تمام غم اش را ریخت تو چشم های اش و بلند گریست.دیگه به هق هق افتاده بود.رفت جلو و بغل اش کرد .بدن اش داشت می سوخت داغ بود.پشت دست اش خیس اشک های فاطمه شده بود.

ـ مژگان جونم دیدی بدبخت شدم ، دیدی گفتم تنها می شم مامان هم بی وفائی کرد و رفت.

مژگان چیزی نگفت و سخت فاطمه را در بغل فشرد.اکرم را نگاه می کرد که نوک دماغ اش عین لبو سرخ شده بود.دور چشم اش هم از اشک سیاه شده بود .زیاد مداد به مژه می مالید.حتی چند باری سر این موضوع با هم بحث شان شده بود.

تا خدا بیامرز را تحویل بگیرند و غسل و کفن کنند آفتاب غروب کرده بود. و بعد دریک غروب پائیزی در قبرستان بزرگ شهر بدن اش را گذاشتند در قبر و مراسم تلقین و سر آخر برادر و برادر زاده ها یک خروار خاک ریختند روی سراش.تنها برادراش خاک را با پشت بیل محکم کوبید و یک پارچه مشکی کشید روی قبر.

همه با عجله رفتند پی کار و زندگی شان مانده بود چند مراسم دیگه جهت رضایت افکار عمومی

فقط  فاطمه ، اکرم ، مژگان ماندند.فاطمه دراز کش روی قبر مادر. دیگر فقط صدا های نا معلومی از گلوی اش بیرون می آمد.چشم های اش را انگار زنبور ها نیش زده بودند صورت گرداش هم کلی پف کرده بود.

مانتو مشکی و کوتاه اش که همیشه تمیز بود دیگر امروز رنگ خاک به خوداش گرفته بود  موهای کمی مجعد اش از زیر مقنعه زده بودند بیرون . و انگار روح فاطمه در این دنیا نبود .آن لحظه هائی هم که گریه نمی کرد میخ می شد به یک نقطه نامعلوم و مدت ها به همان حالت می ماند.

تا شب هفت برو بیا بود توی خانه کوچک و جمع و جور فاطمه فامیل ها هی می آمدند و هی می رفتند بخصوص اینکه فاطمه از دار دنیا نه پدری داشت و نه مادری و برادر و خواهری کل داشته هاش از دنیا چند تا عکس بیاد مانده از پدر و مادر بود یک خانه محقر و چندر غاز حقوق بازنشستگی پدر که الان دیگه از سر فاطمه هم زیاد بود.و دوتا رفیق

رفیق ها باهاش بودند بخصوص اکرم که محدودیت کمتری داشت شب ها هم پیش فاطمه می خوابید.

فاطمه زیاد بی تابی می کرد توی این چند روز چند کیلوئی وزن کم کرده بود در نگاه اول چیزی که جلب توجه می کرد همان لاغر شدن اش بود.چین های ریز را می شد زیر چشم های اش تشخیص داد داشت ذره ذره آب می شد.

شب هفت که تمام شد مژگان دید که فاطمه مسیراش را به سمت دفتر آرامگاه تغییر داده.تلو تلو می خورد پاها را به زور روی زمین می کشید.کیف مشکی و خاکی اش را تو دست راست مماس به زمین می کشید.انگار دنیا واسه فاطمه داشت تمام می شد.

داخل دفتر که شد یک ربع ساعت دیگر برگشت.دم درب خروجی مژگان انتظار فاطمه را می کشید.

ـ اونجا واسه چی رفتی؟کارت چی بود؟

فاطمه  سر اش را بلند هم نکرد  .یک راست رفت به سمت ماشین اش که حالا در حلقه ای از ماشین ها گیر کرده بود.

مژگان زودی پرید جلو . دست روی سینه فاطمه گذاشت. با دست دیگه چانه فاطمه را کشید بالا.چشم تو چشم هم انداختند.فاطمه تبسمی روی صورت چروکیده اش نقش بست.

ـ چته تو ؟چی از جونم می خوای.؟ عین سایه همرامی.بزار تو خودم باشم بسه دیگه

مژگان تن صدای اش را برد بالا صدای ریزی داشت.

ـ خجالت بکش آبرو هر چی با سواد و دانشجو را بردی.مرده شور تو و اون لیسانس در پیتت را بردند.اندازه گنجشک هم عقل تو سرت نیس.

فاطمه چیزی نگفت با دست مژگان را کنار زد و سوار ماشین شد.مژگان بی درنگ نشست جلو

ـ ببین دوست شفیق من اگه لیسانس من در پیته عین لیسانس خودته.مژگان جون من تحمل ام ته کشیده دیگه نا ندارم راه برم.خب خر که نیستم حالیمه .که چند روزی زنده نیستم.دارم دق می کنم

ـ خبه، خبه بس کن اکرم بهم یه چیز های گفته بود .فکر نمی کردم که تا این حد خر باشی.

ـ خر نیستم،مسافرم باید برم خب الان هم رفتم پیشه این اقا واسه کنار قبر مادرم یه قبر می خواستم.

مژگان زد زیر خنده،اما زودی دهان اش را جمع کرد و خنده های نکرده اش را قورت داد.

ـ لابد  اونم گفت باشه بیا بهت بدم.

فاطمه استارت ماشین را زد تو پک پک استارت گفت:"پول که باشه همه چیز هست"

مژگان سراش را پیش برد دست اش را گذاشت روی ترمز دستی کشیده شده.

ـ پس قبول داری که پول باشه همه چیز هست.پس چه مرگته تو که به اندازه خودت داری برو چند صباحی بگرد ،تفریح کن روحیه ات عوض می شه.اصلا بیا برو از این سفر های زیارتی .در غالب تور هم واست امنه و بهتر،هم تنها نیستی

فاطمه ترمز دستی را خواباند و راه افتاد.

ـ نه مژگان جون کار از این حرف ها هم گذشته دارم می گم رسیدم به خط آخر تو هی می گی برو  کجا برم

با چه دلخوشی؟ با کی؟به عشق کی؟ اصلا واسه چی نفس بکشم؟باور کن مژگان من رفتنی هستم، چرا نمی خوای باور کنی."

ـ چی را باور کنم فاطی این خول بازی ها،کی از زمون مرگ اش با خبر بود که تو دومی اش باشی.

اصلا می دونی چیه تو عقده داری عقده تنهائی،تنهائی خرابت کرده با من و اون اکرم هم پر نمی شه الان هم داری می سوزی که چرا تنهائی، چرا فکری واسه این روز هات نکردی ، کم نبودند بچه مثبت هائی که آرزو داشتند تو فقط واسه شون یک بار هم که شده پشت چشم نازک کنی. اما شده بودی تارک دنیا و اصلا به اون همه موج های مثبت توجه نمی کردی.

نگو دروغ می گم یا چرت و پرت، تو از اینا کفری هستی.از این می سوزی که نداری کسی را که سرات را بزاری رو شونه هاش و زار زار واسه بی کسی و تنهائی ات گریه کنی.اون مادر خدا بیامرزت هم از دست تو لج باز دق کرد و مرد.چند بار بهت گفت برو خونه یکی از خواستگارات ،چند بار منو واسطه قرار داد تا تو دیونه ویکی یک دونه اش را راضی کنم..

ـ بسه مژگان کم زر بزن، کله گنجشک خوردی.شدی دایه مهربون تر از مادر.نخواستم واسم تره خورد کنی .ولم کن .

مژگان دست برد روی دستگیره درب ،دستگیره را کشید،درب باز شد.

ببین فاطی یا وای میسی، یا خودم میندازم پائین

ماشین همان وسط خیابان ایستاد.مژگان درب را محکم بست .

ـ برو به جهنم، به درک ،مردی خبر بده تا بیام ختم ات.واست حلوا خیرات کنم.

 ماه بعد چند روز مانده به اربعین مادر فاطمه، اکرم زنگ زد.

ـ مژگان ،سلام  امروز فاطی اومد خونه مون

ـ خب

ـ کارت مراسم اربعین آورده بود،کارت تو هم اینجاست

ـ هنور پس نرفته اون دنیا

ـ چی می گی بابا یه تیپی زده تازه گی ها تازه حسنی را که می شناسی همون هم دوره اش

ـ اره خب چی؟

ـ با هاش بود چند باری با هم دیدم شون

ـ حسنی مطمئنی سیاوش

ــ اره سیاوش حسنی

ـ خب به سلامتی ما که نامحرمیم سلام برسون.ببخشید مثل اینکه زنگ خونه را می زنند.شرمنده اکرم جون بعد باهات تماس می گیرم.

مژگان گوشی را گذاشت رفت تو اطاق اش روی تخت نه، همان روی زمین دمر دراز کشید و به حرف های ناگفته اش به سیاوش فکر می کرد

اول مرداد ماه 1388




دست های خالی از زهد زاهد

تاریخ:شنبه 23 خرداد 1388-02:16 ب.ظ

ظهر شده بود،صدای اذان ضبط شده روی نوار از بلند گو مسجدبلند شده بود.زن جوان چادر سفید و گل گلی

خود را بی قید روی سر انداخته بود و با یه جفت دمپائی به سرعت به سمت سر کوچه دوید.

سر کوچه که رسید چشم کرد آن طرف خیابان ،مغازه حاجی ولی

حاجی کرکره را دیگه پائین کشیده بودکه زن جوان داد زد.

-نبند حاجی باز اش کن کار دارم

حاج ولی رو به صدا کرد،ابرو در هم گره زد و ترشی کرد

-ها که چی مسلمون صدای اذون نمی شنوی وقت صلاه.

باز کن حاجی وسیله می خواستم الان سر وکله بچه ها از مدرسه پیدا می شه ناهار شون آماده نیست

-که چی زن مگه من باباشونم  تازه چوب خط ات هم که پره نسیه نمی شه اصلا نسیه مرد الان هم دارم می رم ختم اش را بگیرم.

حاجی اینا را گفت و تسبیح زنان دور شد.

دهم خرداد 1388




شرجی

تاریخ:پنجشنبه 21 خرداد 1388-11:30 ب.ظ

باراش باران هر لحظه که می گذشت شدید تر می شد.تا چند دقیقه پیش خبری نبود ،اما یهو بغض آسمان ترکید و چه ترکیدنی، دل سیری داشت.بوی خاک بود که کوچه را پر کرده بود.جوان به زور دسته گل اش را زیر کت قایم کرد اما جعبه شیرینی به کلی خیس شده بود.

زنگ را فشار داد.لحظه ای بعد بدون تبادل حرفی درب باز شد.جوان جرات پیدا کرد تا دسته گل را در هوا تاپی دهد.از گزند قطرات باران در امان مانده بود.چند رز سرخ با روبان قرمز به طرز زیبائی در کنار هم چیده شده بودند.

فضای اتاق تاریک بود و پر از سکوت و شرجی هوا

جوان احساس خفه گی می کرد کت اش را روی چند تیکه لباس دیگر که روی کاناپه تلمبار شده بودند پرت کرد.سکوی آشپزخانه پر بود از شلوغی خرده ریز ظرف ها . داخل و کنار سینگ که غوغائی بود از بی ریختی و شلوغی.جوان دکمه پیراهن اش را شل کرد

- نوشین،عزیزم نمی یائی

جواب، صدای خفیف و نامفهوم یک زن بود.

جوان با دسته گل وارد اتاق خواب شد .زن روی تخت دمر خوابیده بود.

- سلام گلم،گل همیشه بهارم ،خسته نباشی

زن با زحمت برگشت .چشم باز کرد.نگاه ناتمامی به جوان و دسته گل کرد.لب اش شکل یک خنده ریز و یا یک تمسخر مودبانه به خود گرفت.

- سلام مرسی .

جوان پیشتر رفت.

- چته عزیزم پریشون و درهمی

دست برد درون آشفته گی موهای زن جمع شون کرد ریخت روی شانه ها، با انگشت های دست صاف شون کرد.زن بی تفاوت بلند شد به سمت میز آرایش رفت و با سوهان شروع به ور رفتن با ناخن ها نمود.

-         نوشین خانم زحمت بکش این گل ها را بزار تو گلدون از همونی یه که دوست اش داری.

نوشین عقده یک پوزخند داشت.زودی یک پوزخند زد و ماهیچه های صورت اش را جمع کرد وگفت:

"بسه عماد، بسه تا کی می خوای با گل و شیرینی و کادو خرام کنی"

- خرات کنم!چرا؟

عماد بر آشفت.بازو های نوشین را سفت گرفت.زل زد توی چشم ها یه زن اش

- چرا خرات کنم؟این که دوست دارم، این که امروز روز سالگرد عقد مون و من یادمه و تو هیچ، و از دنیا بی خبر.خر کردنه.انصاف داشته باش بد قضاوت نکن.

نوشین دست ها یش را از دست های عماد رهاند .

- نه آقا منم خوب یادمه ، همه اون روز های خوب. اما دیگه نمی تونم ، خسته ام از این همه خود خواهی های تو

- چرا ؟

- چرا! خودات را به اون راه نزن .عماد پنج ساله که من از تو بچه دار نمی شم .منم دوست دارم مادر شم .

خسته شدم ار دست این همه عروسک

عماد نفس اش لحظه ای سنگینی کرد و خیس عرق شد.مستاصل روی صندلی نشست.ساکت بود.چیزی واسه گفتن نداشت.حرف هایش ، راه کار هایش را صد باری به نوشین گفته بود.دیگر حوصله و رمق نداشت تا از اول دوباره گوئی کند.از خوداش و از استد لال هایش بداش می آمد از درماندگی و عجز و ناتوانائی اش.از خود خواهی و شرمنده گی اش، از داشتن همه چیز و نداشتن یک چیز اش.

عماد بی گفت و گوئی اتاق را ترک کرد.خیس اشک بود، اشک جدائی

خرداد 1388




سایه سرد مادر

تاریخ:دوشنبه 11 خرداد 1388-10:54 ب.ظ

چراغ تازه قرمز شده بود،زن جوان شیشه پنجره کناری پژو را با اشاره دکمه ای پائین داد

سوز شدید سرما عین تازیانه چهره بزک کرده اش را در هم کوبید.

اون ور چهار راه پسرک را پیدا کرد،پسرک یه دست اش را نیم مشت می کرد و به سمت دهان اش می برد و هنی بزرگ می کرد .بعد بسته آدامس را به دست دیگه می داد و هنی دیگر توی اون دست اش می دواند

به سختی روی پا ایستاده بوداین پا و اون پا می کرد تا از گزگز انگشت های پاهای اش در امان بمونه.

متوجه بوق های ممتد زن پژو سوار شد  ،عین یه تیر جهید به سمت زن

دست اش را دراز کرد داخل ماشین

وای چقدر گرمه،آخ جونم

 داره چراغ سبز می شه،باید زودی راه بیافتم

پولات را ببینم.

پسرک با خوشحالی دست در جیب شلوار اش کرد و یه مشت پول کشید بیرون.

همین مامان بیشتر نتونستم بفروشم.

چراغ سبز شده بود.زن جوان پول را گرفت چپوند توی داشفرد.

چند لحظه بعد پژو از دید پسرک محو شد.

سوم خرداد 1388








Admin Logo
themebox Logo