رکعت دوم نمازرا تمام نکرده بود.که متوجه وز وز موبایل روی میز آشپزخانه شد.با تردید بلند شد مطمئن نبود که تشهد را بجا آورده یا نه.از مابقی نماز مثل همیشه چیزی عاید اش نگردید.سلام را که داد با چادر سفید و گل منگولی اش دوید به سمت آشپزخانه.
صفحه تلفن را که دید اخم های اش در هم فرو رفت.منتظرنماند.بلافاصله شماره گرفت.صدای فس فس و یا چیزی شبیه به گریه از ته خط بلند شد.
"ببین دختر کجائی؟زودی بیا بیمارستان"
اکرم بود عجول و تلگرافی سخن گفت.مثل همیشه
زودی لباس پوشید وسواس به خرج نداد. یک مانتوی سرمه ای تا چهار انگشت روی زانو و شلوار جین آبی.
پله ها را دوتا یکی پائین رفت وارد پارکینگ شد.مردد ایستاد خواست برگردد بالا اما تصمیم به ماندن گرفت.
کیف کتان و سنتی خود را باز کرد، یک آئینه جیبی ترمه ای که دو قلب به هم چسبیده بودوبا تکه ابری، پودر به صورت مالید.رژ لب را با دقت مالید به لب های اش،بعد خوب لب ها را با هم در گیر نمود.برقی گرفتند.
تا بیمارستان یک کرس تاکسی بود که آن هم از سر کوچه رد می شد.تاکسی که ایستاد مثل اکثر وقت ها شد نفر سومی صندلی عقب کنار دست یک آقای جوان با ریش تراشیده و برق انداخته.سبیل هم بطورظریفی اصلاح شده بود.پاهای بزرگ اش را به سختی خم کرده بود عذاب نشستن آن هم در وسط از سر و روی جوان می بارید.آرام و متین به شیشه جلو و یا جلوتر به روی آسفالت نگاه می کرد.کمتر پلک می زد و گاهی هم لب ها را با آب دهان تر می نمود.بقیه مسافر ها هم که یک خانم کنار پنچره بود که خوداش را سخت در چادر پیچانده بود و فقط نیم رخ دماغ درازاش توی ذوق می زد.جلو هم پسر جوانی که خوداش را یا موبایل مشغول کرده بود و هراز گاهی صدای بیب مسج وادار به نوشتن اش می نمود.راننده هم که مرد میانسالی بود که فقط کله بی مو و گرداش و دو چشم حیض اش از آئینه پیدا بود.دختر هنوز جوان کنار دستی اش را تحسین می کرد.
"از نظر ظاهر و لباس و آراستگی که ایده ال و یک چیز ثابت نشده هم می تونه دلالت کنه که این جمال و کمال کم کمش از اون تیپ آدم هائی نیستند که محتاج نون شب شون باشند.جمع که بزنیم می شه شازده من"
تاکسی ایستاد به خود آمد دم درب بیمارستان بود جوان جلوئی پیاده شده بود.راننده داشت راه می افتاد که دخترگفت:"آقا وایسا منم پیاده می شم"
ـ خب پیاده می شدی دختر،متر به متر که نمی شه هی ترمزکرد .
نگاهی به بغل دستی اش کرد که کماکان داشت به فضا جلو نگاه می کرد .عین ماست سفت نشسته بود.
بیمارستان خلوت تر از همیشه به نظر می آمد.
داخل کیوسک نگهبانی دو مرد با پیراهن های آبی سخت مشغول صحبت بودند.مرد جوان تر با حرکات سریع دست یک چیز هائی داشت به دیگری تفهیم می کرد.با شکم رفت سمت تخت چرخ دار.پیرمرد به سختی و زحمت لب های اش را جمع کرد و لبخندی زورکی کنج لب های سفیدک بسته اش نشاند.جوان همراه که سرم پیرمرد در دست اش بود ترشی کرد مسیر تخت را کمی کج کرد.به آسانسور اعتنائی نکرد از پله ها چابک رفت بالا تا طبقه سوم .یک تابلو کوچک مستطیل شکل بالا درب ورودی زده بود بخش قلب
راهرو باریک و خلوت تر از همیشه با چند نیمکت تنها منظره ای بود که در جلو دیده گان قرار داشت.
مستقیم رفت ته راهرو اتاق سمت چپ.کسی نبود جزء سه بیمار روی تخت
نزدیک درب پیر زنی چشم های ریزاش را به درب دوخته بود .دسته ای از موهای حنائی اش روی پیشانی پریشون شده بود.دختر را که دید لبخند زد و نگاه اش را تعقیب کرد.دو تخت کناری پنچره را دو زن دیگری اشغال کرده بودند.یکی شان کاملا خودش را زیر ملحفه سفیدی پنهان کرده بود.طاق باز دراز کشیده بود و با هر بار نفس کشیدن ملحفه روی صور ت اش حرکت ناچیزی می کرد.دیگری پشت کرده به درب به پنجره نگاه می کرد و یا شاید خواب بود.
نگاهی به تخت خالی انداخت.بی هیچ گفت و گوئی برگشت.ایستگاه پرستاران خالی بود.دست های اش را عمود روی سنگ مر مر پیش خوان کرد.نفس عمیق کشید.به وایت برد روبرو چشم دوخت .دست هاش شل شد
سراش را کمی جلوتر کشید به تابلو دقیق تر شد.نه نبود اسمی از مادر فاطمه نبود .ترس تمام وجود اش را فرا گرفت.خیسی عرق را روی تن اش احساس کرد.تلفن اتاق به آرامی زنگ می خورد ولی باز هم طنین اش در راهرو پیچید.پرستار لاغر اندامی زود آمد داخل ایستگاه
ـ سلام ،اره ،نه ،چیزی نگفت.باشه.مرسی .قربونت
دختر که دید پرستار گوشی را گذاشت زودی گفت:" سلام این اتاق 12 یک خانمی بود الان نیست یه دختر هم همش همراش بود"
پرستار بدون درنگ جواب داد:
تموم کرد مثل اینکه بردند سرد خونه.طبقه زیر زمینه آسانسور همین کناره
دختر دوید به سمت راه پله.صدای ریز پرستار بود که پشت سراش می آمد .
خدا بیامرزه زن خوب آرامی بود.کم می نالید.
تو راهرو سیاه و سفید سرد خانه که انگار گرد مرگ روی در و دیوار آن افشانده بودند. اکرم و فاطمه تنها نشسته بودند.
فاطمه چشم اش که به دختر افتاد تمام غم اش را ریخت تو چشم های اش و بلند گریست.دیگه به هق هق افتاده بود.رفت جلو و بغل اش کرد .بدن اش داشت می سوخت داغ بود.پشت دست اش خیس اشک های فاطمه شده بود.
ـ مژگان جونم دیدی بدبخت شدم ، دیدی گفتم تنها می شم مامان هم بی وفائی کرد و رفت.
مژگان چیزی نگفت و سخت فاطمه را در بغل فشرد.اکرم را نگاه می کرد که نوک دماغ اش عین لبو سرخ شده بود.دور چشم اش هم از اشک سیاه شده بود .زیاد مداد به مژه می مالید.حتی چند باری سر این موضوع با هم بحث شان شده بود.
تا خدا بیامرز را تحویل بگیرند و غسل و کفن کنند آفتاب غروب کرده بود. و بعد دریک غروب پائیزی در قبرستان بزرگ شهر بدن اش را گذاشتند در قبر و مراسم تلقین و سر آخر برادر و برادر زاده ها یک خروار خاک ریختند روی سراش.تنها برادراش خاک را با پشت بیل محکم کوبید و یک پارچه مشکی کشید روی قبر.
همه با عجله رفتند پی کار و زندگی شان مانده بود چند مراسم دیگه جهت رضایت افکار عمومی
فقط فاطمه ، اکرم ، مژگان ماندند.فاطمه دراز کش روی قبر مادر. دیگر فقط صدا های نا معلومی از گلوی اش بیرون می آمد.چشم های اش را انگار زنبور ها نیش زده بودند صورت گرداش هم کلی پف کرده بود.
مانتو مشکی و کوتاه اش که همیشه تمیز بود دیگر امروز رنگ خاک به خوداش گرفته بود موهای کمی مجعد اش از زیر مقنعه زده بودند بیرون . و انگار روح فاطمه در این دنیا نبود .آن لحظه هائی هم که گریه نمی کرد میخ می شد به یک نقطه نامعلوم و مدت ها به همان حالت می ماند.
تا شب هفت برو بیا بود توی خانه کوچک و جمع و جور فاطمه فامیل ها هی می آمدند و هی می رفتند بخصوص اینکه فاطمه از دار دنیا نه پدری داشت و نه مادری و برادر و خواهری کل داشته هاش از دنیا چند تا عکس بیاد مانده از پدر و مادر بود یک خانه محقر و چندر غاز حقوق بازنشستگی پدر که الان دیگه از سر فاطمه هم زیاد بود.و دوتا رفیق
رفیق ها باهاش بودند بخصوص اکرم که محدودیت کمتری داشت شب ها هم پیش فاطمه می خوابید.
فاطمه زیاد بی تابی می کرد توی این چند روز چند کیلوئی وزن کم کرده بود در نگاه اول چیزی که جلب توجه می کرد همان لاغر شدن اش بود.چین های ریز را می شد زیر چشم های اش تشخیص داد داشت ذره ذره آب می شد.
شب هفت که تمام شد مژگان دید که فاطمه مسیراش را به سمت دفتر آرامگاه تغییر داده.تلو تلو می خورد پاها را به زور روی زمین می کشید.کیف مشکی و خاکی اش را تو دست راست مماس به زمین می کشید.انگار دنیا واسه فاطمه داشت تمام می شد.
داخل دفتر که شد یک ربع ساعت دیگر برگشت.دم درب خروجی مژگان انتظار فاطمه را می کشید.
ـ اونجا واسه چی رفتی؟کارت چی بود؟
فاطمه سر اش را بلند هم نکرد .یک راست رفت به سمت ماشین اش که حالا در حلقه ای از ماشین ها گیر کرده بود.
مژگان زودی پرید جلو . دست روی سینه فاطمه گذاشت. با دست دیگه چانه فاطمه را کشید بالا.چشم تو چشم هم انداختند.فاطمه تبسمی روی صورت چروکیده اش نقش بست.
ـ چته تو ؟چی از جونم می خوای.؟ عین سایه همرامی.بزار تو خودم باشم بسه دیگه
مژگان تن صدای اش را برد بالا صدای ریزی داشت.
ـ خجالت بکش آبرو هر چی با سواد و دانشجو را بردی.مرده شور تو و اون لیسانس در پیتت را بردند.اندازه گنجشک هم عقل تو سرت نیس.
فاطمه چیزی نگفت با دست مژگان را کنار زد و سوار ماشین شد.مژگان بی درنگ نشست جلو
ـ ببین دوست شفیق من اگه لیسانس من در پیته عین لیسانس خودته.مژگان جون من تحمل ام ته کشیده دیگه نا ندارم راه برم.خب خر که نیستم حالیمه .که چند روزی زنده نیستم.دارم دق می کنم
ـ خبه، خبه بس کن اکرم بهم یه چیز های گفته بود .فکر نمی کردم که تا این حد خر باشی.
ـ خر نیستم،مسافرم باید برم خب الان هم رفتم پیشه این اقا واسه کنار قبر مادرم یه قبر می خواستم.
مژگان زد زیر خنده،اما زودی دهان اش را جمع کرد و خنده های نکرده اش را قورت داد.
ـ لابد اونم گفت باشه بیا بهت بدم.
فاطمه استارت ماشین را زد تو پک پک استارت گفت:"پول که باشه همه چیز هست"
مژگان سراش را پیش برد دست اش را گذاشت روی ترمز دستی کشیده شده.
ـ پس قبول داری که پول باشه همه چیز هست.پس چه مرگته تو که به اندازه خودت داری برو چند صباحی بگرد ،تفریح کن روحیه ات عوض می شه.اصلا بیا برو از این سفر های زیارتی .در غالب تور هم واست امنه و بهتر،هم تنها نیستی
فاطمه ترمز دستی را خواباند و راه افتاد.
ـ نه مژگان جون کار از این حرف ها هم گذشته دارم می گم رسیدم به خط آخر تو هی می گی برو کجا برم
با چه دلخوشی؟ با کی؟به عشق کی؟ اصلا واسه چی نفس بکشم؟باور کن مژگان من رفتنی هستم، چرا نمی خوای باور کنی."
ـ چی را باور کنم فاطی این خول بازی ها،کی از زمون مرگ اش با خبر بود که تو دومی اش باشی.
اصلا می دونی چیه تو عقده داری عقده تنهائی،تنهائی خرابت کرده با من و اون اکرم هم پر نمی شه الان هم داری می سوزی که چرا تنهائی، چرا فکری واسه این روز هات نکردی ، کم نبودند بچه مثبت هائی که آرزو داشتند تو فقط واسه شون یک بار هم که شده پشت چشم نازک کنی. اما شده بودی تارک دنیا و اصلا به اون همه موج های مثبت توجه نمی کردی.
نگو دروغ می گم یا چرت و پرت، تو از اینا کفری هستی.از این می سوزی که نداری کسی را که سرات را بزاری رو شونه هاش و زار زار واسه بی کسی و تنهائی ات گریه کنی.اون مادر خدا بیامرزت هم از دست تو لج باز دق کرد و مرد.چند بار بهت گفت برو خونه یکی از خواستگارات ،چند بار منو واسطه قرار داد تا تو دیونه ویکی یک دونه اش را راضی کنم..
ـ بسه مژگان کم زر بزن، کله گنجشک خوردی.شدی دایه مهربون تر از مادر.نخواستم واسم تره خورد کنی .ولم کن .
مژگان دست برد روی دستگیره درب ،دستگیره را کشید،درب باز شد.
ببین فاطی یا وای میسی، یا خودم میندازم پائین
ماشین همان وسط خیابان ایستاد.مژگان درب را محکم بست .
ـ برو به جهنم، به درک ،مردی خبر بده تا بیام ختم ات.واست حلوا خیرات کنم.
ماه بعد چند روز مانده به اربعین مادر فاطمه، اکرم زنگ زد.
ـ مژگان ،سلام امروز فاطی اومد خونه مون
ـ خب
ـ کارت مراسم اربعین آورده بود،کارت تو هم اینجاست
ـ هنور پس نرفته اون دنیا
ـ چی می گی بابا یه تیپی زده تازه گی ها تازه حسنی را که می شناسی همون هم دوره اش
ـ اره خب چی؟
ـ با هاش بود چند باری با هم دیدم شون
ـ حسنی مطمئنی سیاوش
ــ اره سیاوش حسنی
ـ خب به سلامتی ما که نامحرمیم سلام برسون.ببخشید مثل اینکه زنگ خونه را می زنند.شرمنده اکرم جون بعد باهات تماس می گیرم.
مژگان گوشی را گذاشت رفت تو اطاق اش روی تخت نه، همان روی زمین دمر دراز کشید و به حرف های ناگفته اش به سیاوش فکر می کرد
اول مرداد ماه 1388